نوشته شده توسط : soli

گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش
دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
خونه اون حالا تویه یه گلدون سفالی بود
جای یارش چقدر تو این غریبی خالی بود
یادش افتاد که یه روز یه باغبون دو بوته داشت
یه بهار اون دوتا رو کنار هم تو باغچه کاشت
با نوازشای خورشید طلا قد کشیدن
قصه شون شروع شدو همش به هم میخندیدن
شبنمای اشکشون از سر شوق وساده
عکس دیوونگیشون تو قلب هم افتاده بود
روزای غنچگیشون چقد قشنگ و خوش گذشت
حیف لحظه هایی که چکیدو مردو برنگشت
گلای قصه ما اهالی شهر بهار
نبودن آشنا با بازی تلخ روزگار
فک میکردن همیشه مال همن تا دم مرگ
بمیرن باهم میمیرن از غم بادو تگرگ
یه روز اما یه غریبه اومدو آروم و ترد
یکی از عاشقای قصه مارو چیدو برد
اون یکی قصه این رفتنو باور نمیکرد
تا که چیده شد با دستای سرد یه مرد
گلای قصه ما عاشقای رنگ حریر
هر کدوم یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر
هیچکی از عاقبت اون یکی باخبر نبود
چی میشد اگه تو دنیا قصه سفر نبود
قصه گلای ما حکایت عاشقیاس
مال یاسا پونه ها اطلسیا رازقیاس
که فقط تو کار دنیا دل سپردن بلدن
بدون اینکه بدونن خیلیا خیلی بدن
یکیشون حالا تو گلدون سفال خیلی عزیز
اون یکی برده شده واسه عیادت مریض
چقدر به فکر هم اما چقد دربه درن
اونا دیگه تا ابد از حال هم بی خبرن
روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره
این بلاها رو سر خیلی کسا درمیاره
بازیاش همیشه یه عالمه بازنده داره
توی هر محکمه کلی برگ وپرونده داره
این یه قانون که چه تو زمستون چه بهار
نمیشه زخمی نشد از بازیای روزگار
اگه دست روزگار گلای مارو نمیچید
حالا قصه با وصالشون به آخر میرسید
ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه
خوبارو کنار هم میاره بعد هم میچینه
کاش دلایی که هنوزم می تپن واسه بهار
در امون بمونن از بازی تلخ روزگار



:: بازدید از این مطلب : 178
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 5 فروردين 1398 | نظرات ()
نوشته شده توسط : soli

     آتوسا زن آسمانی و زمینی ایران قدیم

آتوسا دخترکورش و همسر دو پادشاه هخامنشی کمبوجیه وداریوش و مادرخشایار شاه برجسته ترین زن در تاریخ ایران قدیم است. در ایران قدیم ازدواج خواهر و برادر مرسوم بود و علت آن هم نگه داشتن ثروت در خانواده سلطنتی بود.هوتوسا کیانی وآتوسا هخامنشی نخستین کسانی هستند که با خویشاوندان خود ازدواج کرده اند.

آتوسا علاقه مند به ازدواج باگشتاسب بود. با او ازدواج کرد و چندین فرزند به دنیا آورد. او اولین شخصی بود که به دین زرتشت گروید.  از این پس دین زرتشت به طور رسمی پذیرفته شد. از اینجا هوتوسای افسانه ای به عنوان یک زن سیاسی و با نفوذ و با قدرت معرفی شد. از آن پس به خاطر احترام به وی پارسیان نام او را بر دختران خود می گذاشتند. از میان آن دختران مهم تر از همه آتوسا دختر کورش بود. خواهر و همسراردشیر دوم و همسراردشیر سوم زنان دیگری هستند که آتوسا نام داشتند.

 



:: بازدید از این مطلب : 203
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 5 فروردين 1390 | نظرات ()
نوشته شده توسط : soli

گل بارون زده ی من

گل یاس نازنینم

میشکنم پژمرده میشم

نزار اشکاتو ببینم

تا همیشه تورو داشتم

داشتنت تمام دونیاست

از توو اسم تو گفتن

بهترین همه حرفاست

با تو با تو اگه باشم

وحشت از مردن ندارم

لحظه هام پر میشه از تو

 

وقت غم خوردن ندارم



:: بازدید از این مطلب : 214
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 5 فروردين 1390 | نظرات ()
نوشته شده توسط : soli

 

زندگی شاخه گلی ست که به هنگام طلوع هستی به تو تقدیم شده است.

زندگی رقص نسیم سحری ست که نوید فجرست و پیام صبح

زندگی بارش عشق است به قلبی پر کین که بشوید همه قهر و ورایش نور است

زندگی لحظه دیدار به پایانه عشق است

زندگی اوج رسیدن به فردایی دور است

زندگی نغمه زیبا و خوشی ست که به وجد آورد و غوغا فکند

زندگی شورو نشاطی پاک است که طبیعت دارد به هنگامه فصل

زندگی ترجمه رقص شقایق به میان دشت است

زندگی راز غریبیست که تنها باران راز آن میداند

زندگی قصه شبهای درازیست که من دربه در در پی خود بودم و چه عجب یافتمش در دل پندار خودم

                            زندگی واژه خاصی است که باید تنها پا بدان عرصه نهاد و چشید طعم خوش زیستنش

 

 



:: بازدید از این مطلب : 196
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 5 فروردين 1390 | نظرات ()
نوشته شده توسط : soli

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟               بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

نوش دارویی بعد مرگ سهراب آمدی                سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی کرده ایم                   دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

 آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند               در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا؟

 

 



:: بازدید از این مطلب : 210
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 5 فروردين 1390 | نظرات ()
نوشته شده توسط : soli

 

زندگی زیباست

    زندگی رویاست

            میتوان در این مزرعه خشک و تهی بذری کاشت

                                             میتوان از میان فاصله ها را برداشت

                                                                                دل من با دل تو

 

                                                                                      هر دو بیزار از این فاصله هاست



:: بازدید از این مطلب : 174
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 5 فروردين 1390 | نظرات ()
نوشته شده توسط : soli

نازترین گل باغ آرزوهام...

آسمانی ترین دختری که دیده ام...

 

بی شک تو را فرشته میدانم...

دیشب خوابت را دیدم نشسته بودیم و من برایت شعر میخواندم خوب یادم نیست

شعر از چه کسی بود ولی میگفتی عاشق شعرهای فروغم...

وای وای تو چقدر مهربان بودی خواب من بوی گلهای اقاقی را گرفته بود...

از تو مي شود سخن گفت اما هرگز نميتوان تو را دانست . از تو مي شود حرف زد اما

هرگز نميتوان تو را فهميد . تو آنقدر بي نهايتي كه نهايت من در برابرت چونان قطره در

 
تعامل درياست . تو آنقدر مهرباني كه محبت خرد و ناچيز ما در تقابل آن همه نمي از

يمي است و بسيار اندك . تو آنقدر زلالي كه عقل در مصاف فهم تو عاجزانه در پي كار

 
خويش ميرود

 

بي بها نه تر از هميشه و عاشقا نه تر از گذشته ميگويم كه به وجود نازنينت مي بالم

 

و به داشتنت سر بر آسمان مي سايم وبا تمام بودنم دوستت دارم وبا تمام وجودم مي

 
پرستمت که يگا نه خداوندگار روح و قلب و احساس باراني منی تا به ابد.

 

سبز باشي و باقي كه بودنت بها نه ي بودن من است و نفسهات راز ماندگاري قلبم و


نگاهت دليل تداوم روحم و وجود آسمانيت پاسخ دل دچار من...

 

راستی دوباره کی به خواب من می ایی...؟؟

یادت نرود من کنار اقاقی ها منتظرت هستم...



:: بازدید از این مطلب : 183
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 5 فروردين 1390 | نظرات ()
نوشته شده توسط : soli

و من امشب زیر این آسمان رنگ خدا

بار دیگر به بلندای غمت خواهم گفت

که تو در قلب منی

ومن امروز توی این کوچه تنگ

که به پهنای دلت می نازد

به وضوح نگهت خواهم گفت

که تو در قلب منی

ومن اکنون به قسم یاد کنم

که نه شب و روز

بلکه

تا آن زمان که جان دردل این شیدا هست

به همه خواهم گفت

که تو در قلب منی

 

 



:: بازدید از این مطلب : 183
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 5 فروردين 1390 | نظرات ()

صفحه قبل 1 صفحه بعد